Montag, 8. September 2014



آنجا که انفجار قدمهای راز هاست

از خط قرمز فکرم عبور کن

گلها برای بلبل گلهای عشق نیست

رازم بخوان تو، جمله دل‌ را مرور کن

با نام شب به سجده عشاق میروم

دلهای پرتلاطم دل‌ را صبور کن

از آفتاب مهر نمانده است ذره یی

داروی درد خویش ز اندام مور کن

ساقی و می‌‌چو آفت دلهای ما شدند

با جام ارغوان دل‌ مارا خمور کن

Foto: ‎آنجا که انفجار قدمهای راز هاست

از خط قرمز فکرم عبور کن

گلها برای بلبل گلهای عشق نیست

رازم بخوان تو، جمله دل‌ را مرور کن

با نام شب به سجده عشاق میروم

دلهای پرتلاطم دل‌ را صبور کن

از آفتاب مهر نمانده است ذره یی

داروی درد خویش ز اندام مور کن

ساقی و می‌‌چو  آفت دلهای ما شدند

با جام ارغوان دل‌ مارا خمور کن

(حاکمی)‎

Freitag, 5. September 2014


از من نپرس که چرا
چشمانم را می‌‌بندم
چشمان باز با پنجره یی بسته
رویا یی که خاطره را می‌بیند
گلهایی که هرگز نمیرویند
اما ذهنم را گلستان کرده اند
از من نپرس که زبانم را کجا جا گذاشته ام
حرفی‌ برایم نمانده است
او برایم نغمه یی می‌خواند و من به او
او یی که گشده است گوش می‌دهم
از من نپرس که
سوکتم دنیای من شده است
من فقط در سکوت میتوانم
در کنارش باشم
احساس می‌کنم چشمانش
با من صحبتی‌ دارد

Sonntag, 31. August 2014


آنجا که هرگز خورشید در آن غروب نمیکند
آسمان عشق است
آنجا که هرگز تاریکی‌ به آن راهی‌ ندارد
آسمان عشق است
آنجا که هرگز غبار نامیدی در آن پیدا نمیشود
آسمان عشق است
آنجا که هرگز صدای امید کوتاه نمی‌شود
آسمان عشق است
و آنجا که تو هرگز نمی‌‌میری
آسمان عشق است
(حاکمی)

Dienstag, 26. August 2014


من پرنده جنونم
که قلبم مرا بر صلیب کشیده است
از کنارم عبور نکن
وگرنه خونم ترا صلیبی می‌کند
مواظب باش
که گلبوته ی روییده از اهم
ترا با عطر خویش
معتاد صلیب نکند
من پرنده جنونم
که صلیب را بجای پرواز انتخاب کرده ام
از کنارم عبور نکن
وگرنه مثل من
صلیبی میشوی
(حاکمی)

Montag, 25. August 2014


خسته از اینهمه رنگ
پیش چشمانم
از این همه نیرنگ نگو
رنگهایی که همه کهنه شدند
چه کسی‌ میداند
که صداقت رنگ است
راستی‌ را چه کسی‌ می‌بیند
بجز آن شبنم صبح
که چو اشکم جاری است
(حاکمی)

Dienstag, 19. August 2014


من که از بام نگاهم به کنم بر دل‌ روح
تو از آن بام نگاهت به نگاهم به نگر
غم خورشید چو سوزد به دل‌ تاریکی
کفش خورشید به پایم ،،در سر
من به یاد نگهی از دیوار
سفر سوختنم جشنی بود
گر به تابی چون نور
بر دل‌ کوه غرور
همچو خورشید شود
ذوب نگاهی‌ بر ماه
خاک از گرمی‌ لبهای تو
چون دریا نیست
صفحه خالی‌ دل‌ را بنویس
با مدادی از سنگ
که نماند دلتنگ

Samstag, 16. August 2014


ناله‌هایم به جایی‌ نرسیدند
فریادهایم را کسی‌ نشنید
و گوش‌های خودم را کر کردند
انتظار کشیدنم فقط چشمان خودم را کم نور کرد
جاده دلم باریک شد
و صدای وزغ جای چه چه بلبل را گرفت
خودم اشتباه کردم
که سر بر بالین عشقی‌ نهادم
که از آن من نبود
او با دست پر از جلو چشمانم
هر روز عبور می‌کند
امروز خدا حافظی سرود دلم شده است
خدا حافظ
طپش قلبم
(حاکمی)