Donnerstag, 14. Juli 2016
Montag, 11. Juli 2016
آنچه پندار است ،پندار شماست
آنکه بیدار است بیدار شماست
زورق بشکسته ی این زندگیی
از خیال ما و رویای شماست
کم نگردد طول عمر و حال ما
تا که پیمانی ز پیمان شماست
شاید اینجا روزگار ما چو با د
میرود ،چون روز دیدار شماست
آنکه بیدار است ،دریای غم است
خواب و بیداری ز فردای شماست
بر خلاف عشق ما بشکسته ایم
این شکستنهای آوای شماست
ساحلی را جستجو کردیم و باز
روحمان سردابه پای شماست
هر قدم نقشی است از احوال ما
این هنرهای توانای شماست
مزدا
Samstag, 2. Juli 2016
جنس من از شیشه است
گر چه سنگی است ز سنگ
در گدازی جوشان
شدهام تنگ بلورین دوتا ماهی ریز
یا که از پنجره ی خانه ی تو نور رسانم به همه
یا که آن عینک بشکسته ی آن مرد فقیر
نشکن با زدن ضربه به من، جنس مرا
نشکن
سنگ به نور آغشته است
نه شکن دنیا را
که من ازشیشه ی قلبم به توها مینگرم
در نگاهت گم شد
قاصدک با همه ی پرهایش
چون تو سنگی هنوز
باور تو بشود یا نشود
فاصله تا خورشید
یک نگاه است از شوق
تو هم از پنجره خانه ی من
بوسه یی بر خورشید
و نزن سنگ به سنگ
مزدا
Donnerstag, 23. Juni 2016
آن خدایی که تو میدانی و من
کی جدا باشد ز دانائی من
او نه الله است نه سودای ما
او نه از کاه است و نه غوغای ما
آنچه را دانیم ،ما دانیم و تو
آنچه تو دانی ز ما ، دانیم و تو
گرچه میدانیم،شاید در کجاست
ما نمیدانیم دریاها کجاست
گر شروع سال آید در بهار
در خزان آریم اوقات بهار
در هوای نفس بیتابی کنیم
این نفسها را چوو خود یاغی کنیم
پایههای عشق آید با خرد
از خدایان خرد بارد خرد
در جدال آخر از احوال خود
با خرد ،باید بسازیم حال خود
شعرهای تر نمیآید بکار
در زمستان ریشه خود را بکار
مزدا
Montag, 20. Juni 2016
Sonntag, 19. Juni 2016
ما در هوس عشق بسی سوخته ایم
بر پیکره عشق صفا دوخته ایم
نالیم شب و روز که آریم دمی را
تا عشق نیاد به غم اندوخته ایم
راهی که بدل ختم نگردد به چه درد است
در راه دل خویش ،چه سان سوخته ایم
از موج نترسیم که هستیم ز دریا
دریای ملامت به خود افروخته ایم
شاید که ندانیم ،ره عشق به دل را
دیوانه دلان را به خزان دوخته ایم
مزدا
Abonnieren
Posts (Atom)
