Samstag, 8. August 2015
به آهنگی بدل کن تو مرا
تا ساز گیتی را به ساز ارم
خروسه نور خورشیدی به به ناز ارم
به آهنگی که جان را دور ترها بر زبان ارم
غزلهایم چو آهنگی کهنسال است
و تو جان غزل باش از نسیم خفته در ساحل
سرایم را سراب عشق در جوش است...
به آهنگی بدل کن تو مرا
تا از نوای آرزو ها
من بکارم،لاله عشاق را
در آن کویر آسمان خسته ی تنها
تا گل بباراند
بجای ژاله یخ بسته در آتش
چه هنگامی بهار آید؟
(حاکمی) مزدا
Freitag, 19. Juni 2015
ز با د های خروشان مرا حراسی نیست
و از نسیم سحر گهان نشاطی نیست
به یاد خاطره های کبود های نبود
به زیر سنگ بزرگ زمانه لنگان
شدند خرد و خمیر در غبار غم چون دود
مرا به خاکستر آن خاطرات نیازی نیست
سپرده ام همه را در میان آن تابوت
بپاش بر سر و آن صورت زمان خموش
بساز چهره ی اورا به مثل من رنجور
که روزگار بداند
چرا شدم نابود
(حاکمی) مزدا
Dienstag, 2. Juni 2015
چاره یی نیست که فریاد کشم از ته دل
که من آن رقص نمازم
و خمار قبله
که به اوجی ز هیاهو ی خدا
سرگردان
تو نمازم بگذار
گر که من خاطره ی قوم سراب آلوده ام
تو نمازم بگذار
تا ببینند که تو اهل نمازی و نیاز
که منم بت تر از از خانه سنگی سیاه
تو نمازم بگذار
تا شرابی دهمت در سر سجاده سرخ
و تو با سر مستی
شکر گویی
کرمم را ، بدون منت
تو نمازم بگذار
تا به دانی که فریبت ندهم با وعده
سر سجاده به تو مزد دهم
من خدای تو شوم
و بسوزانم من
دوزخی را که تو بر حسب نیازت دادی
کار من ساختن خانه عشاق تو نیست
تو نمازم بگذار
و نزن لاف ،ز رحمان و رحیم
صورت با د نه زیباست ، نه زشت
کس نداند سرّ دنیای سرشت
و تو را خاطره یی نیست ز مینای بهشت
تو نمازم بگذار
(حاکمی) مزدا
Abonnieren
Posts (Atom)






