Sonntag, 1. Februar 2009

بسوزد درد بی درمان بسوزد
بسوزد آتش بی جان بسوزد
بسوزد خرمن آشفته بازار
که، جان من همین الان بسوزد
من از بیگانگان دلتنگ دلتنگ
در این بیگانگی سامان بسوزد
به هر کس داده ام دل را، دلم بود
نکرده عاشقی از جان بسوزد
سرآمد روزگار دوستی ها
چشیده دردها، درمان بسوزد
بسوزد درد این خاکستر داغ
نشسته بر سر خوبان، بسوزد
چو باد آمد چو طوفان رفت از دل
کجاها روزگاران را بسوزد
پرو بالم شده همرنگ دریا
از این رنگم دل صحرا بسوزد




گون
من ندانم سفرم تا به کجا خواهد کشید
این دل ساکت و آرام چه ها خواهد شد
آفتاب از تب عشقم چه غروبی دارد
دست یخ بسته ی من سرد رها خواهد شد
از کجا تا به کجا آمده ام پای به پای
سوسن و سرو چمن باد هوا خواهد شد
گر شوم من ز خزان خشک و چروکیده ی دوست
سنگر عشق از این ناله جدا خواهد شد
صاحب دل نشوی گر نستانی دل دوست
می روم در پی دل سوی خدا خواهد شد


گون
شعله های یخ زده خورشید
گرمای وجودم را چشید
هیچ کس در گذر فریاد
صدایم را نشنید
پروانه های شب پره ی رقصان
گلویم را بر خاک می کشید
ای مردگان زنده شده از خاک
با سینه های چاک چاک
این ها که، جای خدا ایستاده اند
هستند زیر لاک
فردا به جرم عشق به ایران
بر دار می شویم
همراه رفتگان راه وطن
بیدار می شویم



گون

چرا نشستی تو
مگر شکستی تو
بیا بپا خیزیم
اگرکه، هستی تو
از این همه بیداد
صدا شده فریاد
چرا نشستیم ما
مگر شکستیم ما
اگر به پا خیزیم
همیشه هستیم ما
بیا که، ما باشیم
به یک صدا باشیم
از این همه بیداد
زغم رها باشیم
ستون دشمن ما
ز پایه لرزان است
اگرکه، ما بشویم
ز ریشه ویران است



گون

من زخم خویش دیدم و تو زخم دیگران
من درد خویش گفتم و تو خنده ای به آن
سر در کلام خویش بدادم، ز داد تو
حق با تو نیست عزت خود را کمی بدان
شلاق ها زدی به زبانت، چه ناروا
مهر سکوت من شده فریاد بد عنان
دشمن نبوده ام که، اسیرم بخواستی
راضی نگشته ای که، دمی دم زنم به جان
گر کینه در دلت ز من انباشت بوده است
کردی خراب خانه از این سیل بد گمان
جغدی که، داشتی تو به وسواس ذهن خود
اکنون نشسته بر لبه ی بام بی زبان
فردا نیامده است که، فریاد آن زنم
عمری نمانده است که، گویم ترا از آن


گون
چشمای من
با پلکشون
پارو زنون
می گذرن از موج نگات
اماچه فایده که، نگام
غرق میشه در موج نگات
منو ببین
دستم بگیر
منو ببین
دستم بگیر
اگر نجات پیدا کنم
هستم برات
هستم برات



گون
پاها به گل نشسته وسر سوی آسمان
بر سینه ی هوا نهد، این ساقه نحیف
از خاک خیس می کشد آثار زندگی
تا قدرتی شود و نماند همان ضعیف
برگ و بَری بگستراند و چتری و سایه ای
آثار زندگی بدهد برسرحریف
آلودگی بزادید ز هر طرف
آرام گیرد و نامش شود شریف
امروز با تبر کمرش را شکسته اند
پهن است بر جسدش سفره ای ظریف
با تکیه های پکیده ی آن شاخسار خود
گرمی رساند و خاکستری نظیف
از خاک سر کشیده و رفته است زیر خاک
تا رخ کند جوانه ی دیگر از آن لطیف


گون