Mittwoch, 26. November 2014


در کعبه من جنگ رسیدن به خدا نیست
در کعبه من رنگ جدایی‌ها نیست
این کعبه درون جعبه یی از دلهاست
آن جعبه درون قلب من تنها نیست
دیواره آن جعبه پر از نور خدا است
چون زورق بشکسته یی در دریا نیست
گًل‌های درون جعبه پر عطر از عشق
عشق آمد و گفت بدون من دنیا نیست
(حاکمی)

Montag, 13. Oktober 2014


آنجا که درد خدا درد ما نشد
هر جا که نور عشق نتابد وفا نشد
راه رهایی دلدادگان ز غم
بی‌ نور هستی‌ و نور خدا نشد
در پیچ‌های هستی‌ ما زندگی‌ نبود
رنج و غم و فراق ز انسان جدا نشد
شادی ما چرا گرهی کور خورده است
از زیر بار لعنت شیطان رها نشد
این جان خسته را ببرم تا به پای مرگ
در هیچ درگهی به تمنا ، گدا نشد
آی‌ با د و خاک و آتش و افسون روزگار
بر گرد من به تا ب که با من چه‌ها نشد
(حاکمی)

Sonntag, 12. Oktober 2014


شبهای بی‌ تو بودنم
شبهای سرد من شده
لبهای خشک و تشنه را
باید که سیرابش کنی‌
آغوش‌‌های سرد من
پژمرده‌ مرده است از بی‌ کسی‌
زمزمه‌های سرد را
باید که تبدارش کنی‌
من مانده‌ام در دام غم
عطر تنت آرام من
در خواب عشقت مست مست
باید که بیدارش کنی‌
در ابر‌های تیره تر
انگار برق روشنی است
پر التهابم در سکوت
باید که دیدارش کنی‌
جام سکوتم را بنوش
رنگ هوایم را بپوش
سازی بزن از جنس دل‌
باید که دادارش کنی‌
(حاکمی)

Mittwoch, 8. Oktober 2014


این جام می‌‌ام را تو چو دریا بپذیر
خورشید دلم را تو چو صحرا بپذیر
انگار نه انگار که شیدای تو هستم
این جان و دلم را تو چو دنیا بپذیر
سر مست نگردم ز تو چون جان بجنونم
خونبار شد این دل‌، تو از اینجا بپذیر
از پنجره قلب من امروز به پرواز
سوی تو اسیر آمده تنها، بپذیر
(حاکمی)

Dienstag, 30. September 2014


از آن زمان که شاخه امید خشک شد
در من نشانه یی ز بهاران .نیامده است
هر کس که آمده است به پیشم چو یادگار
آواره‌ بود ، چهچه بلبل نیامده است
گلهای عشق و امیدم به سالهاست
با ساز دیگری شده مست و ، نیامده است
بازیگری است گردش ایام عمر من
از بهر درد عشق ، طبیبی نیامده است
(حاکمی)

Donnerstag, 25. September 2014


سلام
انسانم ولی‌ سیاه رنگ
زندگییم هم سیاه بود
با افکاری انسانی‌ و سبز
پوششم از پوست و برگ درختان
دنیایم شاد، با روح و همراه نشاط طبیعت
شوقم..... وطنم و قبیله ام
تو آمدی و به من نزدیک شدی
مرا به بردگی بردی
لباس تنم را تو
بر قامتم دوختی
و خواستی‌ که رنگ تو باشم
مرا از درونم دور کردی
و سر زمینم را
و ثروت درونم را
که نشاط بود و سبز بود و طبیعت
یکجا به غارت بردی
حالا ، با تزریق تبیلقاتت به مغز استخوانهایم
نمی‌توانم آنچه بودم باشم
تو مرا رنگ کردی
برای بهره کشی‌................
من سیاه
برنگی دیگر شده ام
فرزندانم را تو پیش خرید کردی
(حاکمی)

آنجا که کوه غرور و وفای دوست
همبستر خاک میشود
از من نشان نگیر
که خورشید زندگی‌
از چهره ی خدای زمین
پاک میشود
هرگز گمان مبر که آسان گذشته ام
تا یار آن دل‌ ناباورت شدم
برگ خزان به بین
که با با د آرزو
در پایگاه اشک
همره کولاک میشود
(حاکمی)