Dienstag, 12. Februar 2013


گًل آرامش من باش
عطر تنهایی را ،تو کجا پیچیدی
در کدام کوچه بن بست،گًل دلتنگی‌
دسته دسته چیدی
اشک‌هایی‌ که چکیده است به پای گًل سرخ
عشق را همراهش،داده‌ام بر خاکش
چشم‌ها  را بستم،
تا ببوید  در خواب
شبنم ابر بر این چهره چسبیده به دور
ابر احساس ندارد در گوش
بارش باران را ،این همه راه
در آن کوچه تنگ هم آغوش
قدمی‌ بیش نمانده است به عشق
و فقط کافی‌ بود
در کنارم گًل سرخم باشی‌
با صدایی که پر از زمزمه هاست
ماه سرخم باشی‌ 

گر که قلبت سوخت،قلب من هنوز‌م آتش است
قلب  غرقاب است به خون،غرقه به خون در آتش است

تو که پرواز نمی‌دانستی
پس چرا همسفر عشق شدی
پر و بالت بشکست از سختی
پس چرا عاشق این عشق شدی
پا به دریای بدون ساحل
کاهن دامنه عشق شدی
عشق را ساحل آرامش نیست
پس چرا ساحل این عشق شدی
کلبه عشق ندارد سقفی یا در و دیواری
پس چرا در بدر عشق شدی

من چرا گم شده ام
چون چراغان همه جا خاموش اند
و ره‌ خانه ما تاریک است
من چرا گم شده ام
چون کسی‌ نیست که دستی‌ بکشاند از من
یا صدایی بزند روح مرا
وای این راه چقدر باریک است
بشنو این دادم 
تو برس بردادم

ما را به نگاهت چه نگاهی‌ است عزیزم
هستی‌ تو چنین و به چنان  ما را بس

پس جای من کجاست بر این چوبک سیاه
تنهایی و غم و حسرت و نگاه
گر پای عشق را تو کشیدی به خلوتم
عاشق نبوده یی که بر گشته یی ز راه
امید عشق را ز کفم دور کرده یی
جانم فدای عشق که می‌‌زاید از نگاه

دیگر نمی‌گویم ز عشق
شاید فراموشت شوم
من با تو یکرنگم ولی‌
نا گفته خاموشت شوم