Mittwoch, 10. Dezember 2014


ته مانده این آفتاب زندگی‌
از آن تو
از آفتاب سرد خود
با من بگو
بنشسته یی بر قله یی از دود
از خنده‌های تلخ خود
با من بگو
از من نگو
از خود بگو
(حاکمی)

Freitag, 5. Dezember 2014


از عمق گریه‌های من
خنده شکار کرده یی
بخاطر شکستنم
مرا حصار کرده یی
دو چشم مست خویش را
چوو شب خمار کرده یی
بهار من نمی‌‌رسد
که خود بهار کرده یی
ز من مپرس حال دل‌
اگر قمار کرده یی
(حاکمی)

Donnerstag, 4. Dezember 2014


ما بجز خاک در کوی تو
خاک دگری نشناسیم
این عجب نیست
که در کوی تو دلها خاکند
من و عشق
خاک در کوی ترا سجده کنیم
کوی تو
باغ خدا است
تو در این باغ خدا
چون بهاران پاکی
(حاکمی)

Mittwoch, 26. November 2014


در کعبه من جنگ رسیدن به خدا نیست
در کعبه من رنگ جدایی‌ها نیست
این کعبه درون جعبه یی از دلهاست
آن جعبه درون قلب من تنها نیست
دیواره آن جعبه پر از نور خدا است
چون زورق بشکسته یی در دریا نیست
گًل‌های درون جعبه پر عطر از عشق
عشق آمد و گفت بدون من دنیا نیست
(حاکمی)

Montag, 13. Oktober 2014


آنجا که درد خدا درد ما نشد
هر جا که نور عشق نتابد وفا نشد
راه رهایی دلدادگان ز غم
بی‌ نور هستی‌ و نور خدا نشد
در پیچ‌های هستی‌ ما زندگی‌ نبود
رنج و غم و فراق ز انسان جدا نشد
شادی ما چرا گرهی کور خورده است
از زیر بار لعنت شیطان رها نشد
این جان خسته را ببرم تا به پای مرگ
در هیچ درگهی به تمنا ، گدا نشد
آی‌ با د و خاک و آتش و افسون روزگار
بر گرد من به تا ب که با من چه‌ها نشد
(حاکمی)

Sonntag, 12. Oktober 2014


شبهای بی‌ تو بودنم
شبهای سرد من شده
لبهای خشک و تشنه را
باید که سیرابش کنی‌
آغوش‌‌های سرد من
پژمرده‌ مرده است از بی‌ کسی‌
زمزمه‌های سرد را
باید که تبدارش کنی‌
من مانده‌ام در دام غم
عطر تنت آرام من
در خواب عشقت مست مست
باید که بیدارش کنی‌
در ابر‌های تیره تر
انگار برق روشنی است
پر التهابم در سکوت
باید که دیدارش کنی‌
جام سکوتم را بنوش
رنگ هوایم را بپوش
سازی بزن از جنس دل‌
باید که دادارش کنی‌
(حاکمی)

Mittwoch, 8. Oktober 2014


این جام می‌‌ام را تو چو دریا بپذیر
خورشید دلم را تو چو صحرا بپذیر
انگار نه انگار که شیدای تو هستم
این جان و دلم را تو چو دنیا بپذیر
سر مست نگردم ز تو چون جان بجنونم
خونبار شد این دل‌، تو از اینجا بپذیر
از پنجره قلب من امروز به پرواز
سوی تو اسیر آمده تنها، بپذیر
(حاکمی)