Dienstag, 12. Februar 2013


با درودی خوشتر از ایام عشق
می‌ نمایم دست‌ها را جام عشق
جام را من برلبت منزل کنم
 خویش را با خویشتن  همدل کنم
این دلم دیوانه عشق است و باز
عشق را با خود دمی همدل کنم
سوزد اندر آتش عشقت دلم
دوری از جان را کجا غافل کنم
عمر را بر بام جانم گشته ام
تا فلک را در زمان باطل کنم

Montag, 11. Februar 2013


هزار خانه دل را خراب کردی چو رفتی‌
هزار امید ز ملت براب کردی چو رفتی‌
به یاد عشق به ایران  تو جان ببخشیدی
هزار جوان را خطاب کردی چو رفتی‌
تفکّر تو شده خانه امید و مجاب
و فا به ملت ایران کتاب کردی چو رفتی‌
تو شسته یی در و دیوار قلب‌های جوان
گلی بد ی که به عطرت گلاب کردی چو رفتی‌
نشسته‌ای تو کنار ستاره دلها
تو چشم مادر و ما را پر آب کردی چو  رفتی‌
نشان منزل تو در کنار شاه شهان
سعادتی است که این  را تو باب کردی چو رفتی‌

آواز سر نده 
که این مرده گان بیدار 
از کوی اشنا
چه غریبانه میروند
روح مرا به چنگ دلم
نابود کرده اند
آواز سر نده
که آن آشنای من
به کوی غریبی پریده است
آواز سر نده
که بمانم به کوی دوست  ( حاکمی)
صد با ر سلامی و هزاران به کلامی

بر کلبه آرامش دلهای شکسته

خونی که درون دل‌ ما جوی بهار است

گلهای بهارش پی‌ دلهای شکسته

هر شب سیاه چال طبیعت کشد بزیر
سروی ز باغ میهن افتاده در غریب
اینجا چه دلخوشیم به گرمای لانه یی
با آفتاب سرد زمستان خوریم فریب
روزی که رفت ز باغ وطن باغبان پیر
هر کس گلایه داشت نزد بر خودش نهیب
باغ پر از گًل و بلبل چوو خار گشت
یاری نماند تا نرود بر سر صلیب
محکوم گشته ایم و ندانیم راه را
هر روز بر سر یک شاخه در نشیب‌
نالیدن و خموشی مردان که چاره نیست
گوش فلک شنوا نیست ای‌ رقیب
آوارگان پر طمع بنشینید میرسد
مرگ عقاب و باز و وطن در پی‌ طبیب


چه نشستیم که این گرد و غبار ملخان
سوی ما شعله زده است
چشم‌ها از تابع این دین خمار
سنگ غلطان به ته دره زده است
کهنه شاخ گوزن پیر ببین 
بر سر بره زده است
اینهمه خاک چرا توی هوا است
به یقین خاک وطن بر سر ما نعره زده است
چه نشستیم که بال مگسی 
سال هاست بر سر ما سایه زده است

ننگین‌ترین روز وطن ۲۲ بهمن است
۲۲ بهمن است این روز اهریمن است
ای‌ تازیان روسیاه،ای‌ حامیان اشک و اه
آید چوو این روز سیاه ،ایران کفن برتن است
پوسیدگان روزگار ،ای‌ قاتلان بیقرار
این دین و این آئین تان،دشمن‌ترین دشمن است
جمهوری و اسلامتان در خاک من بیگانه اند
نابودی اسلامتان آخر بدست زن است
بیگانگان در خاک من زانوی ذلت میزنند
ایرانیان دانند این ،رهبر خودش دشمن است
ای‌ تازیان رافضی شمشیرتان بر فرقتان
ایران بزرگ آتشکده است،اتشگه جان و تن‌ است
ذلت نخواهد مام من  با خون و شمشیر عرب
گهواره عشق است وطن ،نامش چه دشمن شکن است
ایران من  مام وطن این تازیان هم میروند
شور و نشاط زندگی‌ در نام و بطن میهن است