Mittwoch, 3. Februar 2016

ریشه در خاک چو یخ بسته بدنبال شراب
که بنوشد مستی
روی یک شاخه ی مست
غنچه‌ها مست و خراب
زا یش ساقه ی مست
که من از شاخه ی پر غنچه و گل
سر حالم ، سرمست
مزدا

Donnerstag, 10. Dezember 2015


برو باران
نمیخواهد بباری،بر سر سردم
که خود می‌‌بارم از دردم
دگر گرما
نمانده در تن سردم
برو باران
که جای بارش ‌ات در خانهٔ من نیست
من از سیلاب اشک دیدگانم ،رود میسازم
بیابان‌های ذهنم خشک و اویز اند
به آب درد چشمانم ،کویر زند‌گی
گلخانه ی عشقند
برو باران
نمی‌ خواهم بباری ،بر دل تنگم
که با این شاخه ی بشکسته از پائیز
همرنگم
(مزدا)

Freitag, 27. November 2015

نگاه تلخ
لبخند تلخ
کنایه تلخ
هم آغوشی تلخ
رفتن تلخ 
و
غرور تلخ
تلخی‌‌ها رنگ  می‌دهند
رنگ باختگی
اگر که تو هم
تلخ شده باشی‌
(مزدا)

Montag, 2. November 2015

با تو بودن خوب است
بی‌ تو بودن بهتر از خوبی‌ها
که خدا هم تنها است
و به پاکی خدا سوگند است
من خدا را نهراسم چو خودم
که نه دیواری هست
و نه دنیا ی پس از مرگ خودم
من خدای خویشم
مزدا

Mittwoch, 14. Oktober 2015



شبهای من که پر از موج خاطره است
در انتظار بوسه‌ آرام ساحل است
پرواز می‌کنم که بمیرم کنار تو
این زندگی‌ بدون تو ، در خواب باطل است
شاید که آب بودن و پاکی ملاک نیست
پاک است چو آب بر سر پیمان و غافل است
امروز هم گذشت چو ایام پیش تر
کامی‌ ز موج آب که دنبال ساحل است
(حاکمی) مزدا

Mittwoch, 7. Oktober 2015

مزه شراب را
از زبان تو شنیدم
و از لبان تو چشیدم
نه جامی‌ بود و
نه خمی بود و
نه انگوری
فقط تو بودی و من
(حاکمی) مزدا

Montag, 28. September 2015

از قضا من گل پرپر شده باران را
در دل چشمه خشکیده‌ ،نهان می‌شویم
زیر پای نفس یار ،خزان مینالد
تا نگاهی‌ برسد ،روح ز جان می‌شویم
فصل پائیز اگر زرد شده است برگ دلم
ریشه در عمق به سودای زبان می‌شویم
سوی ایام فراموشی من جار زدند
عشق را با ستم نام و نشان می‌شویم
ابر می‌بارد و چشم من حیران با او
صورت خویش به رسوای جهان می‌شویم
(حاکمی) مزدا