Donnerstag, 28. Januar 2010

گرگ وشغال خرخره ها را جویده اند
خرس و گراز سینه ی ما را دریده اند
روباه نابکار به آتش کشیده است
کفتار و گورکن مرده ی ما را خریده اند
کرکس به جای شهره به پرواز آمده است
مرده خوران مزه خون را چشیده اند
دنیا همه علیه میهن من دست می زنند
دستان پر توان زخیمه ی میهن رمیده اند
پس او کجاست تا که، زند مرحمی به خاک
زخم جوانه ها به ریشه ی جان ها رسیده اند

گون

Dienstag, 26. Januar 2010

دیوانگان
دیوان تان را در کجا آموختید
دیوانگی را از که ها آموختید
دیوانگان
در دل شما دیوانگی را دوختید
منزلگهی دارید که، او را سوختید
دیوانگان
دیوان شما را ساختند
یا که، شما دیو زمان را سوختید
دیوانگان
خون رگانم ازشماست
کاری نشاید، آفتابم دوختید


گون
جغد و کرکس همیشه بالاتر از ما می پرند
همینه که، جوجه هام سر ندارند
آخه این کوچولوها پر ندارند
لانه هامون در و پیکرندارند
بچه هامون جای بهتر ندارند
جغد و کرکس همیشه بالاتر از ما می پرند
لاشخورند، بچه خورند
کاری قشنگتر ندارند

گون
اهل لوتم
زاده ی خاک کویرم
چشم هایم برنمک ها دوخته است
سینه ام چون دشت آنجا سوخته است
آفتابش کاروانی گشته است
قرن ها برعمر او هم رفته است
سوته ی اسپند دارد، دشت لوت
جای گندیدن ندارد دشت لوت
چهره اش گاهی غبار آلوده است
ابرهای آسمانش سوخته است
زاده ی کوی کویرم
چشم شب هایش ستاره است
خاک پاکش پاره پاره است



گون

Mittwoch, 16. Dezember 2009

ای میسحا زدگان
بیش از این بر سخن ناب خدا
رنگ ملامت نزنید
او به دنیا آمد
تا به جای کشتار
یا نمادی سنکسار
جسم انسانی را بدمد روح خدا
رنگ عیسی ی مسیح رنگ خداست
نفسش می دمد آنجا که، بلاست
او نکشته است کسی راکه، براو تاخته است
او در این راه خدا زندگی باخته است
او فقط راه خدا را می گفت
سخنی جز سخن عشق نگفت
آرزوهای خدا را می جست
او به جای غم و درد
دامن مهر خدا را گسترد
او محبت پرورد
او به جای من و ما خونین شد
زندگی در دنیا
نزد من، پیش شما شیرین شد
راه او آیین شد
او ز دنیا هم رفت
تا که، در بارگه راز خدا
با همان پیکر خونین بارش
شاهدی سنگین شد
ای مسیحا نفسان
چشم را باز کنید
همدم راز کنید
،غافل از او هرگز
مهر آغاز کنید

گون
شکایتی نبرم پیش هر کسی از دل
دلا که، دلبر دلدار گشته ام از دل
بمان دلا که، غصه ی تنهایم زدل آمد
اگر دلی بدهد دل، چه گویم اش از دل
به موج رقص دلم گشته ام چو رقاصان
خوشم به این دل دیوانه ام خراب از دل
دلا بیا به محفل دل های بی حساب و کتاب
به بندگی تو کشاند مرا، امان از دل

گون
دانی که، بهانه ای به نام بشریم
پیش دگر وحوش گویا که، سریم
آن قدرقوی که، رفته ایم تا به کرات
در حرکت خیر ز مور کوچکتریم

گون