Sonntag, 11. Oktober 2009

آفتاب آمده داغ
لحظه ای با خند ه
روی دیواره ی باغ
لحظه ای هم تبدار
تا به اشکی ز شرر
کند ابری گریان
گل و لایی نمدار
شاپرک شب پرواز
زیر برگی خشکان
می نوازد در ساز
تا که، شب بال زند
دور شمعی بیدار




گون
در گداخانه ی عشق
دل گدایی کرده است
به گدایی دلم
ندهد عشق جواب
بوسه بر جام زدم
تا رسد بوسه به او
ژنده پوشم چه کنم
شده ام مست و خراب
از سحر تا به پگاه
نگه مهر به ماه
از نگاهم به نگاه
گشته امید پر از آب



گون

Dienstag, 29. September 2009

!!!!!!!ستارگان دریا
نه قابل سکونتید
نه نور در شماهاست
در آن محیط زندگی
آب شما گواراست؟
سنگر گرفته از موج
موجی که، بی سر و پاست
من در کنار آبم
چون ساحلم که، دریاست
!!!!!!!ستارگان دریا
پنج پایگان بی پا
آن حرکت درونی
از نور شمع دریاست؟
درآسمان بختمان
گویا ستاره ای نیست
موجی که، خود نجنبد
تاریخ را معماست


گون
چو رفتی، آفتاب هم رفت
و گرمی هوا ز آفتاب و تاب هم رفت
ودیواری ز ابر آمد
پر از ذرات خاکستر
نه می تابد، نه می بارد
چو رفتی، همرهت این آسمان هم رفت
وتنها مهربان هم رفت
ومن ماندم وتنهایی
چو تو رفتی
نمی تابد دگر چیزی
که، سازد بستری از راز
و آید آن زمانی که، کنم پرواز
به سوی دست های بسته و ناباز
چرا همچون که، رفتی
هم زبانم هم رفت




گون
پس از مردن
ندارم خاطری از کس
کفن پیچم کنید از سبز
اگر آید چو رستاخیز
ببینندم
هنوزم سبز

گون

Freitag, 31. Juli 2009

سهراب، سرب داغ
گشتی گلوله ای
بنشسته بر هدف
در سینه و جناغ
این داد بابکان
آن پرچم تو را
بر دوش می کشند
تا پر کنند داغ
دزدی سیاه پوش
بالای منبر است
جای گل وچمن
بذرش شده نفاق
سهراب، سرب داغ
کردم تو را سراغ
آرامشی چو تو
گشته است، داغ داغ
سهراب، سرب داغ
تو داد ملتی
تو زنده ای هنوز
گل گشته ای به باغ
هستم به تو چه داغ


گون
مشتم که، پر خاک است
برچشم تو می ریزم
تا، کور شوی تازی
این خاک وطن از ماست
برگرد به زندانت
کو(که او) ساخته است با تو
زندانی دل هستی
این مام وطن ازماست
گر خرد شویم یکجا
گر ذره شویم هرجا
گر خشک شویم از پا
این نام وطن از ماست
باشی تو زهی باطل
ماندی تو ز پا در گل
هستی تو خراب از دل
ایران کهن ازماست



گون