گَوَن
شاعرهمان اشعار اسکنبیل هستم و برگرفته از کسی، مطلبی و کتابی نیست
Abonnieren von
Posts
Atom
Posts
Alle Kommentare
Atom
Alle Kommentare
Dieses Blog durchsuchen
Translate
Über mich
گَوَن
mazda
Mein Profil vollständig anzeigen
Blog-Archiv
▼
2019
(5)
▼
September
(1)
دمی در حد مجنونم دمی عاشق تر از مجنون بر این باور...
►
März
(1)
►
Februar
(2)
►
Januar
(1)
►
2018
(9)
►
Dezember
(2)
►
November
(1)
►
September
(2)
►
August
(4)
►
2017
(17)
►
Juni
(1)
►
April
(7)
►
März
(7)
►
Februar
(1)
►
Januar
(1)
►
2016
(39)
►
Dezember
(3)
►
November
(1)
►
Oktober
(2)
►
September
(8)
►
August
(2)
►
Juli
(5)
►
Juni
(4)
►
Mai
(6)
►
April
(4)
►
März
(3)
►
Februar
(1)
►
2015
(37)
►
Dezember
(1)
►
November
(2)
►
Oktober
(2)
►
September
(3)
►
August
(5)
►
Juli
(1)
►
Juni
(4)
►
April
(3)
►
März
(6)
►
Februar
(4)
►
Januar
(6)
►
2014
(49)
►
Dezember
(6)
►
November
(1)
►
Oktober
(3)
►
September
(6)
►
August
(7)
►
Juli
(3)
►
Juni
(5)
►
April
(1)
►
März
(6)
►
Februar
(7)
►
Januar
(4)
►
2013
(117)
►
Juli
(1)
►
Juni
(3)
►
Mai
(4)
►
April
(17)
►
März
(23)
►
Februar
(69)
►
2010
(5)
►
Februar
(1)
►
Januar
(4)
►
2009
(49)
►
Dezember
(11)
►
November
(6)
►
Oktober
(2)
►
September
(3)
►
Juli
(6)
►
Februar
(14)
►
Januar
(7)
►
2008
(30)
►
Dezember
(7)
►
November
(10)
►
Oktober
(10)
►
September
(3)
Freitag, 27. November 2015
نگاه تلخ
لبخند تلخ
کنایه تلخ
هم آغوشی تلخ
رفتن تلخ
و
غرور تلخ
تلخیها رنگ میدهند
رنگ باختگی
اگر که تو هم
تلخ شده باشی
(مزدا)
Montag, 2. November 2015
با تو بودن خوب است
بی تو بودن بهتر از خوبیها
که خدا هم تنها است
و به پاکی خدا سوگند است
من خدا را نهراسم چو خودم
که نه دیواری هست
و نه دنیا ی پس از مرگ خودم
من خدای خویشم
مزدا
Mittwoch, 14. Oktober 2015
شبهای من که پر از موج خاطره است
در انتظار بوسه آرام ساحل است
پرواز میکنم که بمیرم کنار تو
این زندگی بدون تو ، در خواب باطل است
شاید که آب بودن و پاکی ملاک نیست
پاک است چو آب بر سر پیمان و غافل است
امروز هم گذشت چو ایام پیش تر
کامی ز موج آب که دنبال ساحل است
(حاکمی) مزدا
Mittwoch, 7. Oktober 2015
مزه شراب را
از زبان تو شنیدم
و از لبان تو چشیدم
نه جامی بود و
نه خمی بود و
نه انگوری
فقط تو بودی و من
(حاکمی) مزدا
Montag, 28. September 2015
از قضا من گل پرپر شده باران را
در دل چشمه خشکیده ،نهان میشویم
زیر پای نفس یار ،خزان مینالد
تا نگاهی برسد ،روح ز جان میشویم
فصل پائیز اگر زرد شده است برگ دلم
ریشه در عمق به سودای زبان میشویم
سوی ایام فراموشی من جار زدند
عشق را با ستم نام و نشان میشویم
ابر میبارد و چشم من حیران با او
صورت خویش به رسوای جهان میشویم
(حاکمی) مزدا
Dienstag, 22. September 2015
کودکی را من ندیدم پیش رو
هر چه بود از یاد رفت از رو برو
در جوانی شادییم را و ربود
گر نبود او ،شادی من از چه بود
با د را عمری دوباره هرگز است
عمر دیگر بر من و ما هرگز است
اندرون را چون ز غم نالان کنیم
نالهها را شادتر از آن کنیم
بعد مردن آسمان آبی شود
شاید هم از غصه آفتابی شود
رهگذرها میروند از یاد ها
نام ما چون رهگذر در یاد ما
هر چه پوشیدیم جلد ما نشد
شیشه هم از سنگ جلد ما نشد
کی به روز آییم چون ماهان به شب
آفتاب اید به روز ما ز تب
مزد ما خاک است از خاکی به خاک
خاک مزد آخر است در روز ناب
(حاکمی) مزدا
Sonntag, 20. September 2015
بوی مهر میآید
بوی کتاب و مدرسه و معلم میآید
همان معلمی که لبخند مهر بر لب داشت
همو که پیام روشنی را به ما میآموزد
او حالا در بند ظالم است
همان ضالمی که زندگی ما را به گروگان گرفته است
همان کسی که نیتش امت ماندن ماست
همان ضالمی که روشنی را از ما دریغ میکند
روشنی ما آگاهی ماست
که اگر به سراغ ما آید
دیگر زیر بار ظلم او نمیرویم
معلم دربند ما پیام آور آگاهی هاست
بوی مهر میاید
اما از سختترین دوران تاریکیمهر دربند
که آگاهی را مزه مزه کنیم
بوی مهر میآید تا
ظالم را نیز آگاه کنیم
که مهر
سر آغاز نابودی ظلم است
(حاکمی) مزدا
Neuere Posts
Ältere Posts
Startseite
Abonnieren
Posts (Atom)