Dienstag, 3. November 2009

برلاشه های برگ درختان
بودم قدم زنان
پاییز عمر من
احساس زندگان
ومرگ فرورفته در گمان
برلاشه ام
رهگذری
نه چون صدای خش خش برگان
آرام تر
و صد صدای پای نهان
سر طبیعت است و اسیریم در زمان

گون
من یار خراباتم
آیینه ی حاجاتم
این بازی دل را ببین
پندار زعشق آید
سرمست نشد بلبل
از خاک شود سنبل
شوریده ولی بی گل
خاموش چو عشق آید
چاووش بخوان از دل
فریاد بزن برگِل
کو سوسن و یاس وهِل
فرسایش عشق آید
ایوان دلم کهنه است
دیوان دلم بسته است
از راه دلم خسته است
زندانی عشق آید
شاید نشوی باور
شاید که، شوی یاور
مهرسر زند از خاور
هنگامه ی عشق آید
باران چو ببارد شب
دور است زمین از تب
خواندیم دعا بر لب
شالوده ی عشق آید
سرراه بدهم چون دل
هرجا نکنم منزل
منزلگه من ویران
آرامش عشق آید


گون

Sonntag, 11. Oktober 2009

آفتاب آمده داغ
لحظه ای با خند ه
روی دیواره ی باغ
لحظه ای هم تبدار
تا به اشکی ز شرر
کند ابری گریان
گل و لایی نمدار
شاپرک شب پرواز
زیر برگی خشکان
می نوازد در ساز
تا که، شب بال زند
دور شمعی بیدار




گون
در گداخانه ی عشق
دل گدایی کرده است
به گدایی دلم
ندهد عشق جواب
بوسه بر جام زدم
تا رسد بوسه به او
ژنده پوشم چه کنم
شده ام مست و خراب
از سحر تا به پگاه
نگه مهر به ماه
از نگاهم به نگاه
گشته امید پر از آب



گون

Dienstag, 29. September 2009

!!!!!!!ستارگان دریا
نه قابل سکونتید
نه نور در شماهاست
در آن محیط زندگی
آب شما گواراست؟
سنگر گرفته از موج
موجی که، بی سر و پاست
من در کنار آبم
چون ساحلم که، دریاست
!!!!!!!ستارگان دریا
پنج پایگان بی پا
آن حرکت درونی
از نور شمع دریاست؟
درآسمان بختمان
گویا ستاره ای نیست
موجی که، خود نجنبد
تاریخ را معماست


گون
چو رفتی، آفتاب هم رفت
و گرمی هوا ز آفتاب و تاب هم رفت
ودیواری ز ابر آمد
پر از ذرات خاکستر
نه می تابد، نه می بارد
چو رفتی، همرهت این آسمان هم رفت
وتنها مهربان هم رفت
ومن ماندم وتنهایی
چو تو رفتی
نمی تابد دگر چیزی
که، سازد بستری از راز
و آید آن زمانی که، کنم پرواز
به سوی دست های بسته و ناباز
چرا همچون که، رفتی
هم زبانم هم رفت




گون
پس از مردن
ندارم خاطری از کس
کفن پیچم کنید از سبز
اگر آید چو رستاخیز
ببینندم
هنوزم سبز

گون